سلام عزیزم دیگه طاقت نیاوردم و
این نامه را با خون دل برایت می نویسم.
با دودست خالی از عشق دیگه هیچ جا
جای من نیست انگاری هیچ چیزی مرحم
واسه این زخم های تن نیست
من فراموش شدم و تو هنوزم تو نفسهامی
نفهمیدم که چشم تو بهم خیانت می کنه
دلت پیش غریبه ای از من شکایت می کنه
گفته بودم دوستت دارم اما باور نکردی
دل من یه عمری آرزویت را داشت دل من بود
و نبودش را برای تو گذاشت. دیگه
نمی خواهم دروغکی برای چشمهایت بمیرم
بزرگترین گناه من
باور عشقت بود و بس
+ نوشته شده در دوشنبه 7 اردیبهشت1388ساعت 12:4  توسط یک خردادی
|
هيچ بهانه اي نيست براي نوشتن ...!
ولي حالا که مي شه برايِ تو نوشت ، بهترين بهانه ای براي نوشتن...
خيلي دوست دارم خيلي زياد
براي تو مي نويسم که معني عشقي براي من و عشق رو باتو حس کردم
دوستت دارم دوستت دارم

بيش تر از معناي واقعي كلمه دوست داشتن!
دوستت دارم همچو طلوع خورشيد در سحر گاه عشق!
دوستت دارم باتمام وجودم، با احساس پر از محبت
دوستت دارم بيش تر از آن چه تصور مي كني!
نمي دونم ...
فقط دوست دارم با معني بيشتراز دوست داشتن
همه دنياي مني...
+ نوشته شده در یکشنبه 3 آذر1387ساعت 14:55  توسط یک خردادی
|
سلام
به همه دوستان خیلی وقت بود که آپ نکرده بودم
این پست به گفته یکی دوستان و برای همین دوست آپ کردم
دوستی که تو مدتی که من نبودم همیشه به کلبه کوچک من سر میزده و از این بنده حقیر یاد میکرده
با تشکر ازهمه دوستان
امیدوارم که خوشش بیاد
ما دانه نخورده طعمه دام شدیم بی جرم وگنه ببین چه بد نام شدیم

تو نمي فهمي اندوه دل ما را ، اي رفته ز دست
شده ام از مستي چشمان تو مست
شده ام سنگ پرست
نفرين به دلي ، كه دل به دل سنگ تو بست
+ نوشته شده در سه شنبه 8 آبان1386ساعت 9:42  توسط یک خردادی
|
یکی بود یکی نبود توی یه شهر پر از غم و دروغ دختری توی یه تاریخی ، توی یه تاریخی که کسی ازش خبر نداشت اوُمد میون آدم ها، اومد میون آدم ها بی دلیل و بی گناه اولش، اولش دنیا براش دو تا عروسک بود و بس.... !
نه که اون تنها بود می نشست و با همه عروسک هاش بازی می کرد و حرف می زد . از همون بچگی هاش تو خونش پر از صدا بود، صدا. پر ِ از همون صداهای بلند آدم های تو خونش با هم دیگه بد بودن. همیشه در حال دعوا بودن . دخترک خیلی دلش تنگ می شود.
اون دلش تنگ می شد برای یه خونه ای که آدم هاش با هم دیگه خوب باشن واسه این آرزوی کوچیک و خار که بهش هیچ وقت دست پیدا نکرد می نشست و شب ها قایمکی گریه می کرد و با اون لحن قشنگ کودکیش در حالی که آسمون و نگاه می کرد دعا می کرد که شاید از آسمونِ رو زمین یه پرنده رد شه و به دعاهاش بگه آمین .
دخترک میون دوست و رفیقاش همیشه دروغ می گفت.دروغ می گفت، یا راست می گفت همیشه از آرزوهاش حرف می زد.
دخترک دلش می خواست بزرگ بشه، فکر می کرد بزرگ بشه به آرزوهاش می رسه، غصه هاش براش دیگه کوچولوان، دیگه راحت می شه، فکر می کرد شاید اگر بزرگ بشه یه کمی یه کمی شبیه اون دختر همسایه می شه .
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 25 بهمن1385ساعت 11:0  توسط یک خردادی
|
اي دوست دلت هميشه زندان من است
آتشكده عشق تو از آن من است
آن روز كه لحظه وداع من و توست
آن شوم ترين لحظه پايان من است
+ نوشته شده در جمعه 13 بهمن1385ساعت 22:16  توسط یک خردادی
|


دامن علقمه و باغ گل یاس یکی ست
قمر هاشمییان بین همه ناس یکی ست
سیر کردم عدد ابجد و دیدم به حساب
نام زیبای اباصالح و عباس یکی ست
+ نوشته شده در شنبه 30 دی1385ساعت 23:2  توسط یک خردادی
|
لو سلام ....
منزل خداست؟
اين منم مزاحمي که آشناست
هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است
ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست
شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است
به ما که مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟
الو .....
دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد
خرابي از دل من است يا که عيب سيم هاست؟
چرا صدايتان نمي رسد کمي بلند تر
صداي من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟
اگر اجازه مي دهي برايت درد دل کنم
شنيده ام که گريه بر تمام دردها شفاست
دل مرا بخوان به سوي خود تا که سبک شوم
پناهگاه اين دل شکسته خانه ي شماست
الو ، مرا ببخش ، باز هم مزاحمت شدم
دوباره زنگ مي زنم ، دوباره ، تا خدا خداست
دوباره ...
... تا خدا خداست
+ نوشته شده در پنجشنبه 5 مرداد1385ساعت 22:40  توسط یک خردادی
|
می خوام بدانم اسمی که برای وبلاگم یا بهتر بگم وبلاگموم انتخاب کردم چطوریه وبیشتر چه مطالبی بزارم نظر بدین منتظرم
هم اکنون نیازمند یاریه گرم وسبزتان هستیم
+ نوشته شده در پنجشنبه 22 تیر1385ساعت 13:21  توسط یک خردادی
|